close
تبلیغات در اینترنت
داستانی واقعی از کرامات حضرت معصومه سلام الله علیها

كبوتر حرم بي بي

داستانی واقعی از کرامات حضرت معصومه سلام الله علیها با شنیدن صداى آقاى دکتر، تکانى به خودش داد و به طرف اتاق دکتر رفت، خانم منشى در حین نوشتن زیر چشمى نگاهى به زن انداخت وآرام گفت: - نوبت شماست. دکتر پشت میز کارش نشسته بود و سر گرم نوشتن بود. با ورود زن نیم نگاهى از پشت عینک کرد و گفت:…

براي اطلاع از آپديت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
جستجوگر پيشرفته



سلام

ازدوستان عزيزي كه در بلاگفا سايت دارند

به علت تحريم رزبلاگ توسط بلاگفا

و عدم لينك مستقيم وب كبوتر حرم بي بي در بلاگفا

خواهشمنديم ما را با آدرس  زير:





لينك نمايند


دوستاني كه عضو سايت شوند

مي توانندپس از ورود با نام كاربري و پسورد

باكليك بر منوي پنل كاربردي در سربرگ به ايجاد پست بپردازند

و با كليك بر منوي انجمن در سربرگ به ايجاد تايپيك بپردازند

سياه و سفيد
شعر این نماهنگ در وصف لطف حضرت معصومه ( س ) به زائرانش می باشد 

آخرين ارسال هاي انجمن

داستانی واقعی از کرامات حضرت معصومه سلام الله علیها

با شنیدن صداى آقاى دکتر، تکانى به خودش داد و به طرف اتاق دکتر رفت، خانم منشى در حین نوشتن زیر چشمى نگاهى به زن انداخت وآرام گفت:

- نوبت شماست.

دکتر پشت میز کارش نشسته بود و سر گرم نوشتن بود. با ورود زن نیم نگاهى از پشت عینک کرد و گفت: بفرمایید بنشینید. چندقدم جلوتر صندلیهایى به ردیف کنار هم چیده شده بودند. روى یکى از صندلیها کنارمیز دکتر نشست. دکتر خودکار را روى برگه هاگذاشت و از جا بلند شد.

- خانم شما مى دونید مشکل دخترتان چیه؟

زن سرش را پایین انداخت، دکتر نفسش رااز گلو بیرون داد و ادامه داد:

مشکل چشم دخترتون اینجا حل نمیشه،چشمش نیاز به عمل داره.

زن با ناباورى به دکتر نگاه کرد.

- یعنى چى آقاى دکتر؟ بیشتر توضیح بدیدببینم چه بلایى به سرم اومده.

دکتر نگاهى به زن انداخت.

- خانم لطفا آرامش خودتون رو حفظ کنید. عمل چشمش ساده است ولى حساس و چون ما در اینجا وسایل پیشرفته اى نداریم باید به تهران منتقل بشه تا هر چه زودتر ان شاءالله سلامتى چشماشو به دست بیاره.

از مطب دکتر که بیرون آمد هنوز گیج بود وچشمانش سیاهى مى رفت. دستان کوچک دخترک را به دست گرفت و روى صندلى که در سالن انتظار چیده بودند، نشستند،دخترک از صندلى پایین پرید، دستان لرزان مادر را به طرف خودش کشید.

- مامان، بریم.

به چشمان درشت کودک خیره شد، لکه سفیدى در چشم چپش دیده مى شد، غمهاى زن به صورت قطراتى اشک از چشمانش بیرون آمد و هویدا شد. دخترک تا اشک مادررا دید با دست کوچکش اشک مادر را پاک کرد لبهایش را جمع کرد:

- مامان، چرا گریه مى کنى؟ اگه به بابا نگفتم،اصلا مگه خودت نگفته بودى آدم گنده گریه نمى کنه، حالا خودت کوچولو شدى و دارى گریه مى کنى.

زن لبخند کمرنگى به لب آورد و کودک رادر بغل گرفت.

- نه من گریه نمى کنم حالا بریم، بریم عزیزکم. کودک سرش را از آغوش زن جدا کردو به چشمهاى سرخ و اشک آلود زن خیره شد.

- مامان، دکتر گفت چشم من خوب میشه،هان مگه دکتر نگفت خوب میشه؟

زن چندبار سرش را تکان داد..............


با ما در ادامه مطلب همراه باشيد


- چرا عزیزم، گفت خیلى زود چشمت خوب میشه.

زن از جا بلند شد و چادر خاک آلودش راچندین بار تکان داد و چادر را روى سرش محکم کرد. خوب حالا بریم.

دخترک سرش را پایین انداخت و به کف سالن خیره شد.

- یعنى تا موقع جشن تولدم چشمم خوب شده؟

سرش را بالا گرفت نگاهش را در نگاه مادرخیره کرد.

- آره مامان، یعنى تا اون موقع خوب میشه؟

زن آهى کشید و زیر چشمى به دخترک نگاهى کرد:

- تا خدا چى بخواد دخترم حالا بریم ان شاءالله که خیلى زود خوب میشه.

کلید در که براى دومین بار چرخید در بایک حرکت باز شد.

- مامان، براى جشن تولدم مى خواى چى بخرى، هان، بگو مامان.

زن نفس عمیقى کشید و چادرش را ازسرش برداشت و روى طناب رخت انداخت.

- حالا بروجک کو تا جشن تولدت.

دخترک به طرف راه پله هاى اتاق دوید وروى دومین پله نشست و شروع کرد به بازى کردن با بند کفش هایش، بعد که انگار چیزى یادش آمده باشد سرش را به طرف مادربرگرداند.

- مامان، تو مى گویى تا آن موقع کار بابا تموم میشه و مى یاد؟

زن سرش را به طرف کودکش برگرداند.

- آره مگه میشه بابا تو را فراموش کنه حتمابرات یک هدیه خوشگل هم مى خره ولى من مى خوام بهش زنگ بزنم زودتر بیاد.

شادى در چهره دخترک نمایان شد.

- یعنى بابا میاد؟ آره، همین فردا میاد؟

- حالا زود پاشو برو تو اتاقت تا خسته ام نکردى، بدو الان منم میام.

دخترک از جا بلند شد و به طرف اتاق دوید.زن نگاهى به آسمان انداخت، ستاره ها مثل همیشه در حال چشمک زدن بودند،لحظه اى نگذشته بود که شانه هاى زن به لرزه افتاد و صداى هق هق در میان گریه اش گم شد.

- خدایا، خودت کمکمون کن، یا امام زمان،چطور جواب این طفلى رو بدم، یه ماه دیگه جشن تولد و بعد مدرسه، یا فاطمه الزهراء، تورو به حق حسینت، تو رو به حق آن مظلوم تشنه لب کربلا یه نظرى به ما بکن. اون هنوزبچه است چیزى نمى فهمه، خودت کمکش کن. یا امام رضا، قربون غریبى ات برم آقا جون،دل کوچکش رو نذار بشکنه.

- صداى دخترک زن را به خود آورد:

- مامان، مامان، پس نمى یاى؟ تنهایى مى ترسم!

زن خم شد و مشتى آب به صورتش زد و به طرف اتاق راه افتاد.

زن خودش را روى صندلى رها کرد و گوشى تلفن را برداشت و شروع کرد به گرفتن شماره.

- خوب حالا بروتواتاقت، عروسکت تنهاست. دخترک سرش را پایین انداخت و به طرف اتاقش به راه افتاد. صداى مادر بلند شد:

- سلام، چطورى؟ خوبى آره ... بردمش مى گن باید عمل بشه، آره خودشون هم اینوگفتن. گفتن ما وسایل نداریم باید به تهران منتقل بشه. نه مى گن خطریه بایدزود ببریش.

کودک چشمهایش پراشک شد وعروسکش رامحکم در آغوشش فشرد:

- خوش به حالت چشمهاى توهم خوشگل و هم هیچ وقت هم مریض نمیشه، مى بینى چشم من یک اش لک داره. اون یکى... توچى میگى فکر مى کنى چشم من خوب میشه؟مامان مى گه خوب میشه.

عروسک را از بغل جدا کرد و به چشمهاى آبى عروسک خیره شد. انگار عروسک هم زبان باز کرده بود و داشت با او حرف مى زد.انگار مى گفت عمل کردن کار خیلى سختیه.

خودش را روى تخت رها کرد و چشم هایش را بست، حالا جز سیاهى نمى دید،همیشه از سیاهى مى ترسید. چشم هایش راباز کرد، دلش گرفت، بغض کرد و از جا بلند شدو جلوى آینه ایستاد و به چشم هایش خیره شد و شروع کرد به گریه کردن. زن با صداى گریه دخترک، خودش را به اتاق رساند.دخترک گوشه اى کز کرده بود و دستهاى کوچکش را روى چشمهایش گذاشته بود وداشت گریه مى کرد. به سوى دخترک دوید ودخترک را در آغوش کشید:

- چیه زهراجان! چى شده دختر گلم؟ مگه تونمى گى بزرگ شدى، حالا گریه مى کنى،حرفهاى صبحى رو فراموش کردى؟

- مامانى، اگه چشمم خوب نشد، چى؟ اگه دیگه نتونم ببینم.

- زن دستى به سرکودک کشید.

- نه عزیزم، زهراخانم! دکتر قول داده که چشمت رو خوب کنه، چشمهات زود خوب میشه، اگه گریه کنى، مامانى دیگه باهات حرف نمى زنه.

دخترک هق هقى کرد وآرام به خواب رفت.زن نگاهى به چهره مظلوم دخترش کرد،دلش پرغصه بود. از جا بلند شد و بیرون رفت.

اتوبوس چند ساعت بود که به راه افتاده بود; چشمهاى خواب آلودش را باز کرد.اتوبوس داشت وارد شهر دیگرى مى شد.دخترک نگاهى به پدرش کرد، پدر داشت ازپنجره به مناظر بیرون نگاه مى کرد.

- بابا، اینجا کجاست؟

مرد خنده اى کرد، دست دخترک را دردستانش گرفت وآرام گفت:

- اینجا قمه، قم، یادته برات تعریف کردم؟همون که گفتم یک خانمى بوده، خیلى مهربون بوده. یبار که مى خواسته به داداشش سرى بزنه، مریض میشه. همون که مى گفتم خواهر امام رضاست. حرمش اینجاست.

دخترک به پدرش خیره شد و انگار چیزى یادش آمده باشد، رو به پدر کرد:

- بابا، اینجا بایستیم یانه؟

- نه، فکر نکنم باید زود بریم تهران.

دخترک سرش را به طرف مادر برگرداند:

- مامان، نمیشه یک روز هم اینجا بمونیم؟

زن نگاهى به مرد کرد.

- عباس نمیشه بمونیم؟ حالا چطور میشه یک روز دیر برسیم.

مرد تکانى به خودش داد و با اشاره ابروجواب داد:

نه نمیشه ان شاء الله برگشتنى.

دخترک دست پدر را گرفت.

- یادته گفتى خواهر امام رضاعلیه السلام اینجاست. مگه نگفتى خیلى هم مهربونه.مگه نگفتى بچه ها رو دوست داره. بریم پهلوى اون; من بهش میگم چشمهامو خوب کنه.

زن سرش را پایین انداخت:

- عباس، زهرا راست میگه. بیا بریم سراغ حضرت معصومه علیها السلام. بهترین طبیب اونه;طبیب دل هم هستش.

بعد ادامه داد:

- بریم یک زیارتى هم بکنیم و یک توسلى هم به خانوم داشته باشیم. اگر هم تغییر نکرد، دلمون کمى آروم مى شه. عباس، حالا که تا این جا اومدیم دلت میادبدون زیارت بریم؟ حضرت معصومه علیها السلام هم که قربون جدش برم، اون قدر بزرگوارهستش که یک نظرکوچکى هم به ما مى کنه. بى خود نیست که بهش میگن کریمه اهل بیت. حالا که سعادت پیدا کردیم چرا نریم؟حالا که خدا توفیق زیارت به ما هم داده چرا نریم؟

مرد خنده اى کرد و با صداى بلند گفت:

- آقاى راننده، قربون دستت، کمربندى نگهدار.

وارد حیاط که شدن دخترک به گنبدطلائى حضرت معصومه علیها السلام که مثل مرواریدى در صدف مى درخشید، خیره شد.عده اى گوشه اى نشسته بودند، عده اى درحال خوردن آب بودند، عده اى وضومى گرفتند. به طرف کفشدارى رفتند و واردحرم شدند. اطراف ضریح شلوغ بود. درورودى رابوسیدند. زن دستش را روى سینه اش گذاشت و کمى خم شد:

- السلام علیک یابنت رسول الله! السلام علیک یا اخت ولى الله! السلام علیک یابنت موسى بن جعفر و رحمه الله، السلام...

اشک از چشمان زن سرازیر شد. دخترک نگاهى به اطرافش کرد. چشمان همه اشک آلود بود. همه با دلى شکسته و پرغصه آمده بودند. یک لحظه احساس کرد مادر در کنارش نیست. همه چادر مشکى بر سر داشتند. دخترک برگشت به طرف کفشدارى. از مادرخبرى نبود. لحظه اى ایستاد و به اطرافش نگاه کرد. مادر نگاهى به زیارتنامه کرد و سرش را برگرداند.

- زهرا، بیا باهم بخونیم هرچى من گفتم،توهم بگو.

سر که برگرداند، از زهرا خبرى نبود. از جابلند شد و به طرف جمعیت رفت:

- زهرا! زهرا جان! دخترم کجایى؟

از دخترک خبرى نبود. رواقها و حیاطراگشت. به هرکس که مى رسید، با اشک والتماس نشانه هاى دخترش را مى داد ودیگران به علامت تاسف و منفى سرى تکان مى دادند. ناامید برگشت به طرف ضریح. دردلش آشوبى به پا بود. دستانش را به ضریح گره زد.

یا حضرت معصومه! قربونت برم خانوم.دخترم روگم کردم; اومده بود شفاى چشمش رو از تو بگیرم. مى خواهم به جان پدرت قسمت بدم که خودت مواظبش باشى. خودت شفاش بدى. صداى فریاد زن بلند شد:

- خانم جون، کمکم کن، به جان محسن زهرا، دخترم رو بهم برگردان.

جمعیت به دور زن جمع شدند. هرکس چیزى مى گفت. یکى مى گفت:

- دخترم، گریه نکن پیداش میشه. یکى مى گفت:

- خانم خودش نگه اش مى داره گریه نکن.زن زیارتنامه را در دستانش محکم گرفته بودو با اشک و ناله مى خواند.

- خانم جون، امروز مهمون توهستم.مواظب مهمون غریبت باش، نذار پهلوى عباس شرمنده بشم. من مى دونم الان دارى هم نگاهم مى کنى و هم حرفهامو مى شنوى،جوابم بده.

زن سرخم کرده بود و اشک مى ریخت.متوسل شد به ائمه اطهارعلیهم السلام. یک لحظه احساس کرد در میان جمعیت کسى صدایش مى کند.

- ... مامان، مامان.

زن سربلند کرد. دخترش بود، چهره اش زیباتر از هر لحظه. انگار با نور همنشین شده;از جا بلند شد و کودک را در آغوش کشید:

- دخترم زهراجان! عزیزم کجابودى؟ مامانوگذاشتى کجا رفتى؟

دخترک سرى تکان داد و گفت:

یهو دیدم نیستى، رفتم همه جارو گشتم،پیدات نکردم. گوشه اى نشستم خوابم برد.وقتى بیدار شدم، دیدم صداى گریه ات میاد.

زن، کودک را از آغوش جدا کرد و به چشمانش خیره شد. در عین ناباورى چشم دخترک را دید که لکه اى در آن دیده نمى شود. خانم فاطمه معصومه علیها السلام دخترک را شفا داده بود. زن سر برگرداند و به ضریح چشم دوخت:

- خانم جون، مى دونستم شفاش مى دى،مى دونستم نگاهم مى کنى.

جمعیت بر زن فشارى آورد و زن دخترک رادر آغوش مى فشرد. صداى جمعیت بلند بودکه پى در پى صلوات مى فرستادند.


 

منبع: اندیشه سایت تبیان زنجان

باز نشر از:بانوي كرامت




:: امتياز: نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

:: بازديد : 728
:: ارسال شده در: حضرت معصومه ( س ) نگين قم , كرامات ,
:: مطالب مرتبط: ميلادبانوي كرامت مبارك باد , مسابقه دل نوشته هاي كبوتران حرم بي بي فاطمه معصومه ( س ) , قم و حضرت معصومه (سلام الله علیها) در اخبار آسماني , بركات ورود حضرت معصومه عليها السلام به شهر قم , شباهت های حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها)و فاطمه معصومه(سلام الله علیها) , نقش حضرت معصومه(س) در مبارزه با حكومت بنى عباس , نظرى بر اسامى و القاب حضرت فاطمه معصومه(س) , نظرى بر اسامى و القاب حضرت فاطمه معصومه(س) , نظرى بر اسامى و القاب حضرت فاطمه معصومه(س) , کرامات حضرت معصومه علیهاالسلام ,
نويسنده
نويسنده : حسين فاتحي
تاريخ : [یکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 2:0]
تاريخ
ارسال نظر براي اين مطلب
اين نظر توسط ز جعفری در تاريخ 1392/11/21 و 17:14 دقيقه ارسال شده است

سلام همکار گرامی
سالروزوفات شهادت گونه حضرت فاطمه معصومه (س) را به شما دوستدار آن حضرت تسلیت گفته واز درگاه آن بزرگوار تمنا داریم که دست همه ی مارا گرفته وراهبر ما باشدودر روز قیامت شفیع
پاسخ : ممنون همكار گرامي

خداوند شفاعت آن حضرت را شامل شما دوست دار اهل بيت پيامبر بنمايد


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرين مطالب ارسالي
بوي محرم تاريخ : پنجشنبه 01 آبان 1393
ميلاد امام رضا ( ع ) سلطان عشق و مهرباني مبارك باد تاريخ : جمعه 14 شهریور 1393
ميلادبانوي كرامت مبارك باد تاريخ : چهارشنبه 05 شهریور 1393
التماس دعا تاريخ : یکشنبه 29 تیر 1393
وفات حضرت خديجه(سلام‌الله عليها) تسليت باد تاريخ : سه شنبه 17 تیر 1393
شير بچگان حيدر كرار در برابر سفيانيان زمانه تاريخ : شنبه 24 خرداد 1393
میلاد منجی عالم بشریت مهدی صاحب زمان( عج ) مباركباد تاريخ : پنجشنبه 22 خرداد 1393
نظر سنجی در مورد همیاران تاريخ : شنبه 17 خرداد 1393
سالروز رحلت جانگداز امام خميني تسليت باد تاريخ : چهارشنبه 14 خرداد 1393
اعیاد شعبانیه مبارک باد تاريخ : سه شنبه 13 خرداد 1393
امكانات سايت موسسه جهاني سبطين ( ع ) در كبوتر حرم بي بي



تصاوير حرم امام رضا ( ع )
پخش زنده حرم

سیاه وسفید

یا حضرت معصومه(س)

دریافت فایل


در آسمان عاشقی   

          تویی ستاره ی دلم

ای همه ی هستیم و  

           تمامِ چاره ی دلم

یا حضرت معصومه...

یا فاطمه معصومه...

روز ازل روی دلم       

          نام تو را خدا نوشت

زده حریم تو به قم   

       طعنه به جنت و بهشت

*علیمه ای حلیمه ای  

         رحیمه ای حکیمه ای

منم همیشه سائلت    

         که بانویی کریمه ای

یا حضرت معصومه...

یا فاطمه معصومه...

*به پای دل به اشک شوق 

       غرق شکسته بالی ام

در حرمت نشستم و    

  ببین تو دست خالی ام

یا حضرت معصومه...

یا فاطمه معصومه...

*از حرم تو می رسد بوی مدینه بر همه

پر شده در حریم تو  

  عطر مزار فاطمه(س)

یا حضرت معصومه..

.یا فاطمه معصومه...

کرم نما که ذکر ما  

    شود به آوای جلی

به کوریِ دو دیده ی

     وهابیت علی علی

علی علی علی علی..

بوی خدا می شنوم،کوچه به کوچه هر طرف

ز مرقدت پر بزند 

  مرغ دلم سوی نجف

همان علی که جلوه ی ،جمال ذات ایزد است

همان که یار و یاور و برادر محمّد است

علی علی علی علی...


منبع سايت شهيد آويني 



user
progress عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

progress فراموشي رمز عبور؟

progress عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب کل مطالب : 82
کل نظرات کل نظرات : 84
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاين افراد آنلاين : 1
تعداد اعضا تعداد اعضا : 9

کاربران آنلاين کاربران آنلاين

آمار بازديد آمار بازديد
بازديد امروز بازديد امروز : 9
بارديد ديروز بارديد ديروز : 4
ورودي امروز گوگل ورودي امروز گوگل : 1
ورودي گوگل ديروز ورودي گوگل ديروز : 0
بازديد هفته بازديد هفته : 9
بازديد ماه بازديد ماه : 304
بازديد سال بازديد سال : 1,453
بازديد کلي بازديد کلي : 28,988

اطلاعات شما اطلاعات شما
آِ ي پيآِ ي پي : 23.20.165.182
مرورگر مرورگر :
سيستم عامل سيستم عامل :